خرید بک لینک
۱۴۴ساعت میگذشت از آخرین پیامت
ساعت ۱ نصف شب بود
مغزم شده بود یه مخزن پراز صدا...
یه گفتگو بین خودم و خودم
بین دوتا از زن های درونم ...
یکیشون یه چیز میگف، اون یکی یه چیز دیگه
یکیشون میگفت اون دوستت داره اونم به اندازه تو داره اذیت میشه،از اون طرف صدا میومد واقعا؟به اندازه ی من؟ به اندازه ی منی ک همه زندگیمو دادم تا بمونم کنارش؟
باز از طرف دیگه جواب میومد آره!!حتی بیشتراز تو، توچه میدونی عشقتو دودستی تقدیم کنی ب روزگار و سرنوشت تا با خودش ببردش یعنی چی؟
چه میدونی چه دردی تو وجودشه؟
صداها بیشتر و بیشتر و واضح تر میشد
گفتگوشون انگار حالا دیگه جلوی چشمم داشت اتفاق میوفتاد
ساعت نزدیک ۲ بود ک دودستی محکم سرمو گرفتم و گفتم ساکت!بسه!
تروخدا بسه!
سکوت مطلق شد
رفتم سراغ عکسات و پیامات که قبلا برام فرستاده بودی و اثر انگشتت با اون حرفا و پیاما روی قلبم و ذهنم ثبت شده بود
خوندمشون
اشک
نگاه کردمشون
اشک
لمس کردمت
اشک
...
صفحه تلگرامتو باز کردم و نگاه کردم
به صفحه ای ک یه روز پربود از پیام و حالا خالی خالی خالی بود...
یک آن احساس بی کسی کردم ...
یک آن ترس وحشتناکی اومد سراغم
شاید هیچوقت مفهوم واقعی این ترسو متوجه نشی...
باز صداها بلند شد توی سرم
-پیام بده هانیه
اون منتظر پیامته
اون مثل یه پسر بچه تنها میمونه و منتظره...

+اگه پیام دادم و بی محلم کرد چی؟
من دیگه طاقت سرمایی ک ممکنه تو رفتارش وجود داشته باشه رو ندارم
-گرما از توه هانیه
پیام بده الان ۶روز گذشته !اون الان یخ کرده نیاز ب گرمای تو داره.
+اره الان ۶ روز گذشته ولی من دیگه نمیتونم بشکنم.به اندازه ی کافی شکسته ام بخدا
اگه این پیام دادنم باعث بشه کاری کنه ک باز شکسته بشم نمیتونم بخدا
نمیتونم ...
-اون پیامشو یادته ؟که گف میدونم تو همسر خیلی خوبی برای کسی ک عاشقشی میشی و بدون شک اون شخص منم!
+آره یادمه ...
-براش بفرست اون پیامو
+نمیخوام... میترسم ... از برخوردش میترسم ... از سرما میترسم ...
بس کن راحتم بذار میخوام بخوابم
اما اون راحتم نذاشت
مدام تکرار میکرد
با هر تکرار
دودستی سرمو محکم تر میگرفتم و اشک از چشمام میومد پایین ...
تا بالاخره خوابم برد
هر شب و هر روز فقط اینطوری میگذره:
خوب حالا فعلا امشبو تحمل کن چشماتو ببند فردا صبح میشه ...
خوب حالا امروز رو تحمل کن ...
اما نبودنت قشنگه محسن
جنون وار ولی قشنگ !
دردناک ولی قشنگ!
دردی ک جنسش خیلی متفاوته با بقیه دردا ...
چشمامو باز کردم نماز صبح رو خوندم و رفتم سر گوشیم، انتظار پیام داد از طرف تو خیلی مسخرست اینکه انتظار داشته باشی کسی ک قاطعانه باهات رابطه شو تموم کرده حالا بت پیام بده خیلی خنده داره ...
اما من همیشه کارام خنده داره خودت ک میدونی
دیدن پیام از طرف تو با محتوی هانی غیر قابل باور بود
مخصوصا وقتی پاک شده باشه و تو نفهمی داری خواب میبینی یا واقعیته
به نظر من رویاها و واقعیت لحظاتی هرچند کوتاه باهام یکی میشن .

کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری...
دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری...

هیچکس اشکامو پاک نمیکنه شبا اشکام خشک میشن روی صورتم حتی همونطور که چشمام خیسه روی هم فشارشون میدم و دیگه بازشون نمیکنم تا صبح داخل چشمم باشن

کسیم دست روی موهام نمیکشه
دست مردونه ای ک بتونه موهامو نوازش کنه فقط دستای تو بود
که حالا ندارمشون دیگه
و موندن پای همین دست هایی ک بشون اجازه دادم موهامو نوازش کنن چه لذت بخشه برام ...

هروقت خواستی صدام کن
من سردمه بدون تو ولی صدام که کنی نمیذارم این سرما ب تو منتقل بشه
با گرمای عشقی که تو وجودمه جوابتو میدم ...

نوشته شده در جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۶ساعت 11:46 توسط Arwen|

برچسب: نویسنده: آرتمیس ایمانی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 17:30

صفحه بندی