به نام او... - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:45
امروز هفدهمین روز از سومین ماه سال 1396ازوقتی خواست خودشو ازم بگیره تصمیم گرفتم اینجارو بسازم اما امروز عملیش کردم! حاتمه ابراهیم زاده میگه :(شمارا به خدا سوگند برآنکه رفته دعای بازگشت نخوانید آنکه رفته، حق بازگشتی ندارد...) بنظرم اشتباه می کنه من هرروز و هر ساعت دعای بازگشت می خونم براش.. با اینکه
روشنفکری مسخره... - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:45
برام با یه روشنفکری مسخره ای نوشت:هانی جونم قبول باشهانشالله به حق همین اذان خوشبخت ترین فرد روی زمین بشی جواب ندادم... فقط اشک توچشام جمع شد فقط تو دلم گفتم توهم خوشبخت بشی عزیزدلم ان شاالله دختری ازخونواده ای همسرت بشه ک اون خونواده با تمام وجود دوستت داشته باشن و از داشتنت خوشحال باشن... و مثل خو...
شبِ روشن - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:45
طاقت نیاوردم صداش کردم... مثل همیشه جواب داد جونم ... اصلا عاشق اینم ک تااخر دنیا فقط صداش کنم م.ح... و اون جواب بده جونم... حالش خیلی بده خیلی بد داره درد تموم وجودشو تیکه تیکه میکنه اما به روی خودش نمیاره... دلم میخواد تو آغوش بگیرمش سرشو رو سینم فشار بدم.بیشراز همیشه نیاز داره بم برام چندتا اهنگ
مرحله ی هشدار دلتنگی - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:45
پیداش کردم بالاخره پیداش کردم از صبح تا الان فقط داشتم تو کانالای مختلف تلگرامم دنبال اون متنی میگشتم که اون شب بعد از ۴سال سکوت بینمون و به قول خودش جدایی بدنامون ازهم هول و هوش ساعت ۰۰:۰۰ براش فرستادم... اون شب یهویی سکوتو شکست و گفت هانی...هانی...هانی...هانی لهم کردی با این پیام... و من درحالی که
پنهان در تو - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:45
برام نوشت هانی...اصلا وقتی صدام میکنه تمام وجودم غرق میشه تو وجودش (انگار با صدا کردنم و شنیدن اسمم از زبونش خودمو در بطن وجودش میبینم) با تمام وجودم گفتم جونم نوشت : اون چیزی که داری برای تولدم آماده میکنیو چطوری میخوای به دستم برسونی؟ (اخه نمیخواد دیگه همو ببینیم، جون میده برای دیدنم اما میخواد ج
تو از پشت زلالی و شفافی اشکم - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:45
نگران درسمه برام نوشت: به درست برس عزیزم... تا بعد از امتحانا فرصت داریم که سعی کنیم با وضعیت جداییمون کنار بیایم. (من چیزیم نمیشه دیگه با این حرفا، اما خودش آتیشه...آتیش) براش واقعیتو نوشتم... میفهمم کل وجودتو کل وجودتتو میفهمم تالب باز میکنی از جدایی مون حرف بزنی خیلی شفافخیلی زلالخیلی روشنخیلیان
عشق کافیست... - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:45
برام فرستاد:ﭘﺪﺭﻡ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ: #ﺯﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺴﯿﻮﺍﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺭﺷﺖ، ﺩﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺷﺪ.ﻭﻟﯽ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻧﻪ ﻣﻮﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺭﺷﺖ!ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ:ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﯼ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻧﯿﺴﺖ،ﻣﺮﺩ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺯﻣﺨﺖ ﻭ ﮔﻮﻧﻪﻫﺎﯾﯽ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ.ﻭﻟﯽ ﭘﺪﺭﻡ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺟﺬﺍﺏ ﺑﻮﺩ، ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺯﻣﺨﺖ ﻭ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺁﻓ
معجزه - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:45
امشب خدا باز خودشو با تمام عظمت نشونم داد نوری ک اولین بار دیدم و فهمیدم عشقی ک بش دارم عشق زمینی نیست رو باز امشب دیدم ... واقعا دیدم نور خیره کننده ای ک حتی وقتی چشمامو بستمم باز تا عمق وجودم نفوذ کرد بعد از اینکه براش این متنو فرستادم: سالها بعدمن در کنار یک زن زندگی میکنمزنی که اسمش در شناسنامم