خرید بک لینک
واژه دلتنگی دیگه جوابگو نیست

نمیدونم چرا باید احساسات و اون چیزایی ک روح و ذهنمون درگیرن باشون رو حتما در قالب این کلمات لعنتی بگنجونیم تا بشه ب دیگرانم نشون بدیم؟
کاش سیم های مخصوصی بود ک وقتی یه سرش وصل میشد ب سرمون و یه سرش ب سر طرف مقابل تمام اون چیزی ک تو ذهن و روح و احساسمون گذر میکرد و میخواستیم بیانش کنیم،منتقل میشد بدون استفاده از کلمات ...

واژه دلتنگی دیگه جوابگو نیست
یه واژه جدید میخوام
حالا ک مجبورم از واژه ها استفاده کنم یه واژه جدید میخوام... چشمام ب صفه ی چتمون بود، فکر کنم حدود یک ساعتی گذشته بود از زمانی ک صفحه چتمون رو باز کردم و منتظر موندم...

یهویی یه حالت عجیبی بم دست داد فقط یه لحظه پلکامو گذاشتم روهم ...
صداشو شنیدم
هانی...
چشامو باز کردم
گوشیو سریع روشن کردم دیدم نوشته :هانی
مثل همیشه با تمام وجود گفتم جونم
گفت:
دلم برات
خیلی تنگه
همیشه و هر لحظه دلتنگتم
حتی مواقعی که پیشت هستم
دلتنگی من فقط مختص به لحظاتی نیست که برات این دلتنگیو بیان میکنم

(بیشتر از همه چیز نیاز داشتم این حرفارو بم بزنه، له له میزدم برا شنیدن این حرفا از زبونش،نه اینکه ندونم تو دلش چی میگذره نه...میدونم، خوبم میدونم. آخه همیشه خودش میگف من توام، تو منی...)
نوشتم: میفهمم
گفت: میدونم ک میدونی اما گفتنش بت حس خوبی بم میده و فکر میکم، تنها کاری که میشه انجام داد برای تحمل کردن این دلتنگی
اینه که از دلتنگیهامون برای هم بگیم
(کاملا راست میگفت شنیدنش برای منم خیلی حس خوبی داشت و واقعا تنها کاری ک میشد انجام داد همون بود)
گفتم :
درست فکر میکنی
یک ساعت پیش
یهویی تمام بودنامون نبودنامون
هانی گفتنات
م.ح گفتنام
کنارت خوابیدنم
کنارم خوابیدنت
دستات
دستام تو دستات
صورتت
آغوشت
همه چیز
همه ی اون چیزی ک با تو داشتم و دارم
همش ریخت روم
یه جا
میدنی چی میگم؟
اینا همیشه هستن
همیشه باهامن
ولی مثل یه لیوانی ک یهو آب پارچو خالی کنی توش
و در یه لحظه اونقدر پرشه که خودتم نفهمی چجوری ریخت بیرون اب از لیوان
ریخته شد تو وجودم
یکمش از چشام خارج شد ...
اما هنوز پر پرم ازش
گفت:
هانی
من خیلی از مرور کردن خاطرات در تنهایی واهمه دارم
( داره از نبودنم کنارش نهایت دردو زجرو عذابو میکشه ، ترس داره، نبودنم ترس داره براش، نبودنش ترس داره برام، وحشت داره... مرور خاطرات و رفتن ب جاهایی ک باهم رفتیم حالا بدون هم یه چیزی فراتر از ترس و وحشته)
براش نوشتم:
تو واهمه داری م.ح
من اصلا نمیفهمم کی یهویی همش باهم رد میشه ازم
مثل اینکه یه جا وایسادی
یه روح با سرعت تمام از داخل بدنت عبور کنه
و رد بشه ازت
همش تو خوابام خودمو میبینم وایسادم تو یه جاده تاریک
یه چیزای مثل روح از بدنم رد میشن
من مثل وقتایی هست ک نفس تنگی بد میگیری داری خفه میشی سر و بالا تنه تو میدی ب سمت عقب...
هی سر و گردن و بالا تنتو میدی ب سمت عقب تا بتونی تلاش کنی برا نفس کشیدن
مثل اون حالت
همونطور ک وایسادم وسط جاده اینطوری میشم...
گفتم قابله درکه ؟
(جوابشو میدونستم اون خودش بیشتر و بهتر من با این حالت آشناست)
++درحال نوشتن...
آره هانی
میفهمم
خوب هم میفهمم

من،توام...تو،منی...

برچسب: نویسنده: آرتمیس ایمانی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 2:22

صفحه بندی